تبليغاتX
:: تلاطم اندیشه های من ::

تلاطم اندیشه های من



عميق ترين درد زندگي مردن نيست بلکه ناتمام

ماندن قشنگترين داستان زندگي است که مجبوري

 آخرش را با جدايي به سرانجام برساني

 عميق ترين درد زندگي مردن نيست بلکه نداشتن

يک همراه واقعيست که در سخت ترين شرايط

همدم تو باشد عميق ترين درد زندگي مردن نيست

 بلکه به دست فراموشي سپردن قشنگ ترين احساس

زندگي است عميق ترين درد زندگي مردن نيست

 بلکه يخ بستن وجود آدمها و بستن چشمهاست

+نوشته شده درپنجشنبه سوم اسفند 1385ساعت 15:59 توسط a.r |

 

آشنای غريبه...

چراغها را خاموش کنید

 می خواهم آسوده سر بر زمین بگذارم

غریبه، اگر می خواهی به خواب من بیایی

 نامم را که صدا می کنی، کمی آرامتر؛

 بگذار تا پسین فردا با خیال خوش تو

میان رویاهای شیرینم دست و پا زنم

 از من نگیر این لحظه های دلخوشی را

نگذار حتی خواب دیدن تو برایم عقده شود ...

 یادت می آید حرفی را که زدی؛

گفتی می روم،

گه گداری شاید به خوابت بیایم

شاید در خواب،

 تو را به آرزوی دیدنم نزدیک کنم

 لااقل همین وعده را برایم بگذار ...

 غریبه، به خاطر خدا در نگاهم صادق باش


ادامه مطلب
+نوشته شده درپنجشنبه سوم اسفند 1385ساعت 15:44 توسط a.r |

 

  

به نام او كه موسيقي كيهاني را عاشقانه مي نوازد
 
 
*******************
 
 

بار خداي من تو شنونده اي قبل از اينكه من بگويم

 

حتما تنهايي سخته وتو نمي خواهي كسي تنها باشه

 

حتي اگربه قيمت آن باشه كه تو هميشه پيش آنها بموني

 

 

خدايا تنهايم و تو نيز تنها  و مطمئنم كه تو بايد الان در كنار من باشي و با من گريه كني

 

 

مي توانم صداي اشكهايت را از ته دلم احساس كنم ولي ميدانم تو هم بخاطر

 

 

 خود من سكوت مي كني

 

 

همان گونه كه من به خاطر  تو سكوت مي كنم

 

بار خدایا! ميدانم معجزه زماني به وقوع مي رسد كه انتظارش

 

 را ندارم ولي نمي دانم چرا الان

 

منتظر معجزه هستم

 

بار الاها معجزه كن كه تنهايم

 

خدايا نگذار گريه كنم

 

تو صداي مرا مي شنوي و دعاهاي مرا اجابت مي كني

 

در اصل تو هستي و من هستم ، من هستم براي آنكه بخواهم و تو هستي تا بدهي

 

 

تو بايد به من عطا كني مگر نگفتي غير از تو كسي نيست كه عطا كند

 

پس تو را صدا كردم و تو بايد مرا اجابت كني

 

اگر  خار و ذليلم ، تو خدائي و من ديگري، آيا تو بايد قدرت بيكرانت را به من نشان بدهي و

 

از من انتقام بگيري مگر من كه هستم كه تو را رد كنم يا تائيد كنم . از من به تو چه سود

 

تو خدائي كن و من بندگي

 

در فكرت هم نخواهي ديد كه پعد از اجابت دعایم ديگر گناه نكنم

 

تو خدائي و من بنده

 

تو نازي و من نياز

 

كجا جاي تو با من عوض مي شود تو بايد مرا اجابت كني تا در اين دنياي كوچك گدا و

 

كوچك ديگري نشوم نیست خدای من خدائی كه باعث شود من براي رفع نياز به ديگري

 

دل ببندم واي بر آن خدا

 

خدايا در دل من يك دنيا التماس هست و نياز  من اجابت سالها دعا و خواستن من است

 

و تو ديدي كه چگونه از تو خواستم

 

براي من سالها گريه هست و گريه اما براي تو

 

براي تو تنها يك اراده است

 

همه چيز به يك نگاه تو و تمام من در يك نگاه تو و اكنون نگاه من به رحمت تو

 

براي من سالها زجر و عذاب و براي تو تنها يك جواب و يك لحظه صفا

 

الان كجائي ايا مي شنوي؟

 

اگر مي شنوي جواب بده نه الان اما از فردا هم ديرتر نكن

 

خدايا

بگو كي و چه زماني روی از نیازمندی برداشتم؟

 

بگو كي از ديگري نگاهي بود و از من روي برگرداندن؟

 

بگو كي تاخير كردم در حالي كه تمامم همان بود كه دادم؟

 

اما تو

 

داري و نمي دي ؟

 

نه من بلكه گدايان در خانه تو هم زياد هست اما تو پادشاهي

 

بايد عنايت كني و عطا

 

تو تا قيامت هم اگر بدهي تمام نمي شود

 

تو تعهدی دادی تا قیامت در کنار همه ما باشی

 

خدايا اگر ديدي كه دادم وقت آن است كه از تو طلب کنم چون هيچ ضمانتي غير از

 

ضمانت تو باعث نشد كه هر چه داشتم اول به دیگری دهم و الان تو ضامن من شو

 

و نگذار كه تنها بمانم

 

اگر خدائي پاسخ بده اما نه الان ولي از فردا ديرتر نشه!!

 

و اما من گريه كردم

 *********************

برای مشاهده سایت شرکت پشتیبانان شبکه اینجا کلیک کنید
 

+نوشته شده درپنجشنبه سوم اسفند 1385ساعت 10:9 توسط a.r |

  هميشه با بدست آوردن اون کسي که دوستش داري نمي توني صاحبش بشي ،

 گاهي وقتا لازم هست که ازش بگذري تا بتوني صاحبش بشي ،

همه ما با اراده به دنيا مي آييم با حيرت زندگي ميکنيم و

 با حسرت ميميريم اين است مفهوم زندگي کردن ، پس هرگز

 به خاطر غمهايت گريه مکن و مگذار اين زمين پست شنونده آواي

غمگين دلت باشدافسوس...آن زمان که بايد دوست بداريم کوتاهي ميکنيم

آن زمان که دوستمان دارند لجبازي ميکنيم و بعد...

براي آنچه از دست رفته آه مي کشيم

برای خواندن ادامه مطلب از پی سی ورد اینجا کلیک کنید

 


ادامه مطلب
+نوشته شده درچهارشنبه دوم اسفند 1385ساعت 18:41 توسط a.r |

 

تهمونده خيانت


مي گذرم ازتوبي وفا

توکه پرازحماقتي

ختمه دروغهاي سياه

تهمونده خيانتي

هرچي بگم به توکمه

اين نقطه دل منه

يه روزي رسوات ميکنم

تابشناسن, توروهمه

 

حتي لياقت نداري

که فکرکنم تو کي بودي

فقط ميخوام ,جون بکني

مهم نبود که چي بودي

 اگر می خواهید در مورد روانشناسی رنگها اطلاعاتی داشته باشید اینجا کلیک کنید

+نوشته شده درچهارشنبه دوم اسفند 1385ساعت 15:16 توسط a.r |

 

 

چه قدر سخته تو چشماي کسي که تمام عشقت رو


ازت دزديد و به جاش يه زخم هميشگي رو به


قلبت هديه داد زل بزني و به جاي اينکه لبريز کينه و


نفرت شي‌ ، حس کني هنوزم دوسش داري چه قدر سخته


دلت بخواد سرت رو باز به ديواري تکيه بدي

که يه بار زير آوار غرورش همه وجودت له شده


ادامه مطلب
+نوشته شده درسه شنبه یکم اسفند 1385ساعت 16:8 توسط a.r |

دل سنگ صبورم بيا به تو بگويم.....

دل سنگ صبورم طاقت غم ندارم

دل تنهاي من همدم ندارم

چراغ دلم خاموش است وخاموش

هيچ روزن مهري ندارم

روزها در كنج خانه تنهاوتنهايم

هيچ همدمي ندارم

شبها در فكروخيالم

در خيالم هيچ غصه اي ندارم

در روياهايم با شادي همسفرم

هيچ باران غمي ندارم

كاش روزي رويايم به حقيقت مي پيوست

غصه وغم از بام خانه ام مي جست

كاش هيچ وقت ا ز روياهايم جدا نبودم

دوري از آنها را دوست ندارم

+نوشته شده درسه شنبه یکم اسفند 1385ساعت 15:35 توسط a.r |

 

گاهی وقتا تنهایی خیلی بهتره . گرچه اولش سخته وآدم نمیتونه.

طاقت نمیاره چون کشندس و زجر آوره

اما یه کم که بگذره بهش عادت میکنه

 

+نوشته شده درسه شنبه یکم اسفند 1385ساعت 15:20 توسط a.r |

 

 

تو ای نامهربون با من کمی هم مهربونی کن.

به دنیا درد دل دارم کمی هم همزبونی کن.

ببین دستام چه میلرزه ببین زخمام چه میسوزه.

 نگاه مات آدمها رو پوستم طعنه میدوزه.

امون از این غریبیها امون از گله و کینه.

نگو اینبار تحمل کن نگو خواست خدا اینه.

نزار که بشکنه قلبم تا وقتی که تو را دارم.

 تا وقتی که به عشق تو به دنیا آرزو دارم.

 تو که رفتی غم دوریت خراب و خرد و پیرم کرد.

 دوباره درد تنهایی توی دستاش اسیرم کرد.

تو که رفتی دلم لرزید آخه باور نمیکردم چه روزهایی چه شبهایی

که با با یاد تو سر کردم.

هنوزم عاشق وتنهام میخونم از تو با غمها.

تمنا میکنم برگرد بمون با من تو این دنیا.

هنوزم گل تو گلدونه تو ایوون بوی بارونه.

هوا اینجا هوای توست تا برگردی به این خونه.

 

 

+نوشته شده دردوشنبه سی ام بهمن 1385ساعت 9:41 توسط a.r |

 
 
 
 
 
مث اون مـــوج صـــبوري، كه وفــا داره بـــه دريا

تو مهـي مثـل حقـيـقــت، مهربــونـي مـث رويا


چقـدر تـــازه و پـاكــي مـث يــاســاي تـو باغـچـه

مث اون ديـوان حافظ كـه نشـسـتـه لــب طاقچه


تو مث اون گـل سرخـي كه گذاشتـم لاي دفـتـر
 

مث اون حرفي كه نـاگـفـتـه مي‌مــونــه دم آخـر

تو مـث بـارون عـشـقـي روي تــنـهايـي شـاعـر

تو همـون آبـي كه رسمه بريـزن پـشـت مسافـر

مث بـرق دوتـا چشمي تـوي يك قـاب شـكـسـتـه

مث پـرواز واسـه قـلـبـي كه يكـي بالاشــو بستـه

مث اون مهمــون خـوبـي كه مـيــاد آخــر هـفتـه

مث اون حـرفــي كــه از يــاد دل و پنـجـره رفـتـه

تو مث چشمـه‌ي آبـي واسـه تشنـه تـو بـيـابــون

مث يـه آشـنـا تـو واسـه يـه عــاشــق مـجـنـــون

يـه روزي بيـا تـو خوابـم بشـو شكـل يك ستاره

توي خـواب پسـري كه هيـچ كسـو جز تو نداره

تو مث بادبـادك مــن كه يه روز رفت پــيــش ابـــرا

بي‌خبـر رفتي و خواسـتي كه بمونم تـنها‌ي تـنها

دل تــو يـــه آسـمــونـــه دل تـنــگ مـــن زمــيـنـي

ميدونم عوض نــميـشي تو خـودت گفتي هميني

تو مث اون كـسي هستي كه میره واسه هميشه

التماسـش مي‌كـنـي كـه بمونـه اون مـيـگه نميشه

مث يـه تـولــدي تــو، مـــث تـقــديــر مـــث قسـمـت

مث الماسي كه هيچكس واسه اون نـذاشته قيمت

مث قــصـه‌هـاي زيـبـا پــــري از خـــوابـاي رنـــگــــي

حيفـه كه پيشـم نمونـن چشـماي به ايـن قـشـنگي

بيا مثل اون كسي شو كه يه شب قصد سفر كرد

ديد يارش داره ميميره موندشُ صـــرف نـــظـــر كــــرد

+نوشته شده دردوشنبه سی ام بهمن 1385ساعت 9:3 توسط a.r |

 

 

 

 دنیا را بد ساخته اند کسی را که دوست داری

تو را دوست نمی دارد کسی که تو را دوست دارد

تو دوستش نمی داری اما کسی که تو دوستش داری

و او هم  تو را دوست دارد به رسم و آیین هرگز به

 هم نمی رسند و این رنج است . زندگی یعنی این...

 

.

+نوشته شده دردوشنبه سی ام بهمن 1385ساعت 9:2 توسط a.r |

 

 

گفتمش دل میخری ؟ پرسید چند؟ گفتمش دل مال تو تنها بخند !

خندید و دل زدستانم ربود.

تا به خود باز آمدم او رفته بود دل زدستانش روی خاک افتاده بود. جای

پایش روی دل جا مانده بود.

 

+نوشته شده دردوشنبه سی ام بهمن 1385ساعت 8:59 توسط a.r |

 

 

گفتمش:بی تو چه باید کردن

                         عکس رخساره ی ماهش را داد

 گفتمش:مونس شبهایم کو

                      تاری از زلف سیاهش را داد

 وقت رفتن همه را میبوسید

                             به من از دور نگاهش را داد

 یادگاری به همه داد و به من

                                انتظار سر راهش را داد


ادامه مطلب
+نوشته شده دردوشنبه سی ام بهمن 1385ساعت 8:55 توسط a.r |

 
 
(راه بي انتها)    

 
آشيان گم كرده چون بي آشيانان مي روم
بينوا بشكسته دل زار و پريشان مي روم
 
********
شد بلاي جان و دل آن رهزن ايمان و دل
با كه گويم حال دل؟گريان و نالان مي روم
 
********
من نثار دوست جان كردم شدم رسواي شهر
اي مسمانان از اين سودا پشيمان مي روم
 
*******
يك زمان فرزانه بودم دين و ايمان داشتم
حاليا ديوانه اي بي دين و ايمان مي روم
******
جانم آمد بر لب از بيداد ياران اي دريغ
ماهي دريائيم با موج و طوفان مي روم
 
******
درد عشق و رنج تنهائي و اندوه فراق
ميكشيدم هر زمان افتان و خيزان مي روم
 
*******
دانم اين ره را كه مي پويم ندارد انتها
و ز پي فرجام تلخ خود شتابان مي روم
 
******
با كه راز دل بگوييم نيست همرازي مرا
صيد بي صيادم از محبس گريزان مي روم
 
******
عمر شيرين شد تبه با يك توهم يك خيال
ير فريب و عشق و مستي داده پايان مي روم
 
*******
من وفا ها داشتم اما نديدم جز جفاهمچو نسيرين
 خسته و بي جان و جانان مي روم 
 
**************************************
 
 
+نوشته شده درشنبه بیست و هشتم بهمن 1385ساعت 14:58 توسط a.r |

 

 

 

 
 بخاک خفته ام سوگند به عشق پاکمان و به خاطرات گذشته مان و به مقدمترین
 
 کلمات که همانا عقش می باشد سوگند که بعد از تو به دیگری دل نخواهم بست ...
 
 دستانم گرمی دست دیگری را احساس نخواهد کرد...
 
 لبانم بر لبان دیگری اجازه بوسه ندارد...
 
 دیدگانم نگاه هر بیننده ای که نمی پذیرد...
 
 واما  تا زمانی که لبانم به ثنای روی توست و چشمانم درپی تو اشک ریز است
 
 و دستانم شاخه های گل میخک را به گورستان عشق اهدا کند
 
   تنم درجامه سیاه خواهد بود و جز درکنار مزار عشقمان منزلگه دیگری نخواهد داشت!.
..
   آه... عشق با خاک همدم شادم چون تو را دارم.   شاد از جهان در گذرم چون تو را خواهم داشت... 
  
                            به زندگی ... به امید... به وفا داری تو درود می فرستم.
 
                            ولی افسوس که گویا گورستان غم انگیزی در پیش است. 
 
 

 

+نوشته شده درشنبه بیست و هشتم بهمن 1385ساعت 14:51 توسط a.r |

 

 

                              

 

من نمی دانم که بی تو چیستم

اگر روزی نباشی کیستم من
 
چرا هیچکس نیست ؟....دلم سخت تنگ است
شانه ای می خواهم و پناهی ٬ تمنای قلبی پاک دارم و سینه ای می خواهم ستبر....
نازنیم کجایی ؟ایا خواهی آمدآیا باز می گردی ؟
ا مرا از یاد برده ای ....
خوب  من ٬چشم در راهت هستم
ورا جستجو می کنم ....دلم بی قرار توست .
آیا کسی هست ؟
آه ه ه ه ...
کاش بودی کاش میتوانستی باشی کاش می خواستی باشی
راستی چه شد اینگونه شد ؟
چرا دیگر نیستی ؟ چرا نمی مانی ؟
اصلا چرا آمدی ؟ بهانه ی آمدنت چه بود ؟ و حال بها نه ی رفتنت چیست ؟
نمی دانم ٬ نمی دانم بهانه ات چیست!
فقط می دانم که بهانه ی ماندنم تویی...
فقط می دانم که دلم بی قرار توست.
می دانم که اگر هم بخواهم نمی توانم فراموشت کنم...
می دانم که با تمام نا مردمی هایت ٬ بی مهریت هایت آزارهایت ..
می خواهم ولی نمی توانم رهایت کنم .
نمیتوا نم فراموشت کنم. نمی توانم چون تو، سخت و بی تفاوت باشم.
 با تمام اینها هنوزمی خواهم که باشی !
هنوز دلم برایت تنگ می شود
 هنوز چشمانم در جستجوی آن دوچشم مشتاق و پر از محبت توست ...
راستی چقدر دلم برای آن نگاههای معصوم ملتمس تنگ شده ....
باز هم بی قرارت می شوم ...
هنوز هم از کویت می گذرم و چشم بر پنجره ی خانه ات دوخته ام . .
هنوز نگرانت هستم هنوز چشم بر در دارم ...
هنوز با هر صدای زنگی دلم فرو می ریزد و انتظار صدای گرم و مهربانت را می کشم ...
باز می خواهم که نگاه هامان به هم گره بخورد...
آن نگاههای نافذ که دلم را می لرزاند.
آن نگاه هایی که هیچگاه با آنها توان مقابله ام نبود...
یادش بخیرآن روز ها ...
همیشه چقدر زود دیر می شود٬دوست من!
همیشه  چقدر زود فرصتها را از دست می دهیم .
همیشه چقدرزود خوشی ها تمام می شوند...
همیشه چقدر زود همدیگر را از یاد می بریم...
همیشه چقدر دیر می آیی و زود می روی
با کوچکترین بهانه ای ...چه می گویم ؟ بی بهانه...
فقط چون دلت می خواهد
فقط چون ...نمی دانم !! نمی دانم چرا به تو دلبسته ام!
نمی دانم چرا راهم را گرفتی !!نمی دانم ...
نمی دانم ... چرا آمدی تو که نمی خواستی بمانی ! نمی توانستی بمانی ...
نازنینم تو که راه ماندن را نمی دا نستی !
چگونه راه آمدن را آموختی و در حیرتم من که راه آمدن را نمیدانستم و از تو آموختم آمدن را چگونه بی تو مانده ام چگونه بی تو تاب آورده ام...
چرا نمی روم ؟ چرا پای رفتنم نیست .
منکه را ه رفتن را خوب می دانم ٬ چرا که آنرا نیز تو با رفتنهای مکررت به من آموختی ... چرا نمی روم ؟چرا نمی توانم بروم ؟....
تو با کدامین ریسمان به بندم کشیده ای
که توان رفتنم نیست تو با کدام سحر جادویم کرده ای ؟
 که اینگونه چون آهو بره ای بی ارادهدر اختیارم گرفته ای ...
محبوبم نمی دانم چه بگویم دلم تنگ توست این را باور کن ...
قلبم را به امانت به تو سپردم...
امانت دار خوبی باش...شکستنی است
مراقب باش ...باور کن دیگر از پا افتاده ام ...
باور کن دیگر توان از دست داده ام...
باور کن هنوز می خواهمت ...
دوست من ! عزیز من !خوبم ! نازنینم ! نگارم ! 
دلبرم تمامی وجودم تمامی من ... مرا دریاب... مرا دریاب...
پیش ازاینکه دلم را بردارم و بروم . خسته ام...
خسته ام
خسته ی خسته ی خسته ....
 
 
 
 
 
عشق دروغی بود که در تمام این سال ها باورش داشتم و چه تاوان سنگینی داشت همین اشتباه کوچکUpgrade your email with 1000's of emoticon icons
 
 

 

+نوشته شده درشنبه بیست و هشتم بهمن 1385ساعت 14:42 توسط a.r |

 
 
 
تنها کسی که قلبتو پس نمی داد
 
برای دوست داشتن تو فرصت رواز دست نمی داد
 
       اینو بدون اون غریبه من بودم
 
         توقعم زیاد بود برای تو کم بودم
 
           به رسم بی وفایی دل به نگام نبستی
 
          به خاطرغرورت زدی منو شکستی
 
           دلم داره می سوزه از این همه دورویی
 
      قند تو دلت آب می شه چقدر بی چشم و رویی
 
         اینوبدون برای من دنیا به اخر رسیده
 
      دل غریب وبی کسم از عشق تو خیر ندیده
 
           خدا کنه که نفرینم دامنت و بگیره
 
         با هم برابر می شیم وقتی دلت بمیره
 
         برو هواتو ندارم برام یه خط قرمزی
 
         حتی دیگه نمی خوامت برای من بی ارزشی
+نوشته شده درشنبه بیست و هشتم بهمن 1385ساعت 14:20 توسط a.r |

                              
 
      
 دروغ بزرگ...
 
آفریدگار را سپاس...
نمی دانم این چه سری هست
که وقتی نامش رو می آورم دیگر هیچ چیز به یادم نمی آید
جز اینکه بگویم.......
خدایا ممنونت..............
از برای تمام چیزها
تمام آیاتت
تمام عشقی که در وجود هر آدمی به مانند هر چیز دیگر.....
خدایا کمکم کردی...باز کمکم کن...........
مرا از آزادی محبوس در زندان عشقش رها کن....
مرا از روی دیوار از بی کسی ممنوع!!!
مرا از شعله زیر صفر عشقش که برایت نهان نیست
رهایی ده......
خدایا
کسی را می شناسی که به غیر تو بتواند کمکم کند؟
به اسم زیبایت خداوندگار من قسم
دیگر...به جز تو هنوز تو را کم دارم!!!!!
چطور می توانم حکمتت را بفهمم؟
آیا میشود روزی دوباره ببینمش و به او بگویم دروغ بزرگ عمرم را؟؟؟؟؟؟!!!!!
بگویم ماه من
دوستت ندارم؟
خدایا
اگر این بازی بود
چرا منی را که اول بازی برنده  بودم را بازاندی؟
مطمئن باش اگر نمی خواستی همان اول بازی
بازی را رها می کردم..........
گفتم بازی یاد بازی سرنوشت افتادم.....
همیشه می گفتند:
سرنوشت را می توان از سر    
 نوشت
ولی این بار سرمشقم را گم کردم!!!!
سرمشقم او بود که مرا به نیستی تبدیل کرد....
او بود که تنها مسیر قلبم را از من گرفت
و پس از ورود جای پایش را بر روی قلبم جا گذاشت!!
سرمشقم ماه من بود که باران وار
باد او را به دیاری دیگر پاداش داد...................
سرمشقم را گم کردم.....
از روی چه بنویسم؟؟؟؟؟؟؟؟
از روی کدام دستخط که شاید تو به من دادی بنویسم؟؟؟
خدایا تورا به خودت قسم
بگو.............
بگو آیا کسی که می پرستید روزی مرا
نیز به یاد من است؟؟؟
آیا مرا واقعا فراموش کرد و از دلش راند؟؟؟
یا هنوز هم می گوید دوستت دارم؟
همانطور که هنگام خداحافظی اش که بی رحمانه ترین بود می گفت.....
نمیدانم راست بود یا دروغ؟
نمیدانم باور کنم که دیگر نیست؟
دردانهُ من
..... ماه من......
بی کس تو هنوز انار ترک خورده ات را دارد
انار قرمز گونی  که خون وجودم را امیدوارانه به جریان می اندازد
همانی که هنگام رفتن به یادگار گذاشتی.............
هنوز آن را می بویم
هنوز وقتی بوی آن را حس می کنم
اشک دوریت آزارم می دهد
من
هنوز می پرسم
که
چرا زمانی که می شود شروع نکرد..........................

شروع شدیم؟؟؟؟؟؟؟؟

منتظر جوابش از خدا هستم     تو که پاسخم را ندادی...............
                                       
+نوشته شده درشنبه بیست و هشتم بهمن 1385ساعت 9:59 توسط a.r |

 

" بیهوده تکرار "
 
دلم تنگ است، دلم میسوزد از باغی که می سوزد

نه دیداری،نه بیداری،نه دستی از سر یاری

مرا آشفته میدارد، چنین آشفته بازاری

تمام عمر بستیم و شکستیم،به جز بار پشیمانی نبستیم

جوانی را سفر کردیم تا مرگ،

نفهمیدیم به دنبال چی هستیم
                   
                                     عجب آشفته بازاریست دنیا

                                     عجب بیهوده تکراریست دنیا،

چه رنجی از محبت ها کشیدیم،برهنه پا به تیغستان دویدیم

نگاه آشنا در این همه چشم،ندیدیم و ندیدیم و ندیدیم.

سبک بالان ساحل ها ندیدند،

به دوش خستگان باریست دنیا،

مرا در اوج حسرتها رها کرد،عجب یار وفاداریست دنیا،
                                     
                                   عجب آشفته بازاریست دنیا

                                   عجب بیهوده تکراریست دنیا

میان آنچه باید باشد و نیست

عجب فرسوده دیواریست دنیا

عجب خواب پریشانیست دنیا

عجب دریای طوفانیست دنیا
                                                                                                          
                             عجب آشفته بازاریست دنیا

                              عجب یار وفاداریست دنیا...
 

 

+نوشته شده درشنبه بیست و هشتم بهمن 1385ساعت 9:39 توسط a.r |

 

 
خواستم تا بار ديگر داستانی بنويسم
قلم نعره کشيد ... کاغذ پاره شد ... افکارم در هم گرديدند ...
همه از من تقاضای سکوت کردند .
قلم ميدانست که بايد شرح دردها و غمها را بصورت کلمات نقاشی کند .
کاغذ می دانست که در زير سطور غم و اندوه محو می شود .
و ... افکارم ميدانستند که از در همی همانند زنجيری سر در گم می شوند .
و من خاموش سکوت را برگزيدم .
اما ....
چشمانم سکوت مرا با اشک معاوضه کردند .
و قطره های اشک و اندوه دل
مثل باران بهار
ارمغان کوير گونه ها شدند .         
 
 
 
 
سرنوشت سه دفعه بهت دروغ ميگه؟!
اولين بار وقتي به دنيات مياره...
دومين بار وقتي عاشقت ميکنه...
سومين بار هم زندگي رو ازت ميگيره تا بفهمي همش خواب بود
و بس..
 
 
+نوشته شده درشنبه بیست و هشتم بهمن 1385ساعت 9:3 توسط a.r |

 

 

 

ميخوام كوتاه بنويسم ،چون عشق كوتاهه خيلي كوتاه

              ولي قصه اش طولانيه خيلي طولاني ، براي همينه كه
 
               همه چيز تموم ميشه ولي اون مي مونه...    
 
**********************************
 
                         تراژدي يك عشق
 
   درد بزرگي داشت ...
بزرگترين ،ديوانه كننده ترين و مطلوبترين دردها،

                                             درد عشق...

زندگي مي كرد و در تب توانسوز اين درد مي سوخت

و مي تپيد در بستر اشكها...

بخاطر درد بزرگي كه داشت و

يكوقت كه تصور مي كردند به خواب رفته است،

او ديگر در تب شعله ها خاكستر شده بود

او ديگر از آن خواب بيدار نشد،

مرده بود

بخاطر درد بزرگي كه داشت...
*******************************
+نوشته شده درشنبه بیست و هشتم بهمن 1385ساعت 8:54 توسط a.r |

 

بی ارزش
 
برايم ديگر ارزش فکر کردن را هم نداری.ارزش مرور خاطرات را هم نداری.
 
 
حتی ارزش يه نگاه ناقابل را هم نداری.آنقدر برایم بی
 
 
ارزش شدی که ارزش تموم کردن خود کار رو هم نداری
 
*************************** 
 
باور

 گفته بودی يه روز واسه هميشه ميرم،اما دلم باور نکرد.
 
 
يه روزی گفتی دارم ميرم خداحافظ،بازم دلم باور نکرد.
 
 
سال های سال اين دل ديوونه من کنج سينه سردم
 
 
چشم به راهته تا بر گردی انگارهنوزم نمي خواد باور کنه
 
 
که مرده ديگه زنده نميشه

 

 

+نوشته شده درشنبه بیست و هشتم بهمن 1385ساعت 8:48 توسط a.r |

Free Hit Counters
Get a Free Hit Counters